امروز : سه شنبه, 04 مهر 1396

تالار شعر و ادب (4)

فردوسی
ز تاب آتـش سودای عشـقـش
بـه سان دیگ دایم می‌زنم جوش

چو پیراهـن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قـبا گیرم در آغوش

اگر پوسیده گردد اسـتـخوانـم
نـگردد مـهرت از جانم فراموش

دل و دینم دل و دینم ببرده‌سـت
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش

دوای تو دوای توسـت حافـظ
لـب نوشش لب نوشش لب نوش

حافظ


فردوسی
زندگى زيباست چشمى باز كن
گردشى در كوچه باغ راز كن
هر كه عشقش در تماشا نقش بست
عينك بدبينى خود را شكست
علت عاشق زعلتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من ميان جسمهاجان ديده ام
درد را افكنده درمان ديده ام
گر تو را نوريقين پيدا شود
ميتواند زشت هم زيبا شود
حال من درشهر احساسم گم است
حال من عشق تمام مردم است
زندگى يعنى همين پروازها
صبحها، لبخندها، آوازها


(مولانا)


شاهرخ
ماهى به آب گفتا ، من عاشق تو هستم..
از لذت حضورت ، مى را نخورده مستم!!

آيا تو ميپذيرى ، عشق خدائيم را ؟..
تا اين که بر نتابى ، ديگر جدائيم را؟!!

آب روان به ماهى ، گفتا که باشد اما..
لطفا بده مجالى ، تا صبح روز فردا!!

بايد که خلوتى با ، افکار خود نمايم..
اينجا بمان که فردا ، با پاسخت بيايم!!

ماهي قبول کرد و ، آب روان گذر کرد..
تنها براى يک شب ، از پيش او سفر کرد!!

وقتى که آمدش باز ، تا اين که گويد آرى..
يک حجله ديد و عکسى ، بر آن به يادگارى!!

خود را ز پيش ماهى ، ديشب که برده بودش..
آن شاه ماهى عشق ، بى آب مرده بودش!!

ناليد و يادش افتاد ، از ماهى آن صدايي..
وقتى که گفت با عشق ، ميميرم از جدايى!!

ای کاشک آب می ماند ، آن شب کنار ماهی..
ماهی دلش نمی مرد ، از درد بی وفایی!!

آری من و شما هم ، مانند آب و ماهی..
یک لحظه غفلت از هم ، یعنی همین جدایی!!...


احمد شاهرخ
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم
اینکه یک عمر به دستان تو زنجیر شوم

آسمانم شوی و تا به سرم زد بپرم:
با نگاه پر از احساس تو درگیر شوم

حس خوبیست نفس های تو را لمس کنم
آنقدر سیر ببوسم...نکند سیر شوم؟

درد اگر از تو به اعماق وجودم برسد
حاضرم دم نزنم تا که زمینگیر شوم

باید ابراز کنم نیت رویایم را
باید از زاویه ی شعر تو تفسیر شوم

یک غزل باشم و تا مرز جنونت بکشم
پر از آرایه و اندیشه و تصویر شوم

اولین تار سفید سرمن را دیدی
حس خوبیست در آغوش خودت پیر شوم


احمد شاهرخ
من تو را در چالشی از عشق دعوت میکنم
حس نا آرام خود را با تو قسمت میکنم

شرم اگر چه مهلت حرفم نداده بارها
با غزل اینبار در گفتن جسارت میکنم

هر چه دارم جزهمین دفترچه ی شعرو قلم
در کناری میگذارم با تو خلوت میکنم

واژه ها گر در حضورت رنگ خود را باختند
با کلامی ساده در عشقم سماجت میکنم

رشوه خواهم داد خورشیدطلایی را به زور
تا نبیندصورتت را چون حسادت میکنم

یا تو میمانی پس از امشب کنارم سالها
یا نمیمانی و من با غصه عادت میکنم


احمد شاهرخ

آمدی لیلا.....ولی دیر آمدی
دلخوشی ها رفته، دلگیر آمدی

آمدی لیلا بهاران رفته اند
لاله هااز لاله زاران رفته اند

آمدی لیلا....نوای شعر نیست
در دلم، دیگر هوای شعر نیست

نیست آن شاعر، که دلها میگرفت
از شما با عشق، امضا میگرفت

آن صفا و حرمت دیرینه نیست
آن نگاه مهر، در آیینه نیست

راستی آن کوچه بن بست هست؟
آنکه دلهامان، بهم پیوست هست؟

کوچه در آنروز،حال عشق داشت
جویبارانش زلال عشق داشت

دلنوازی های تو، پاینده است
 تا که دلجو هست، بامن زنده است

رد امروزم چه پیگیر آمدی
آمدی لیلا.....ولی دیر آمدی...


فردوسی
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود
چون بدیدم ره بیرون شدن از دامم نیست

شب بر آنم که مگر روز نخواهد بودن
بامدادت که نبینم طمع شامم نیست

چشم از آن روز که برکردم و رویت دیدم
به همین دیده سر دیدن اقوامم نیست

نازنینا مکن آن جور که کافر نکند
ور جهودی بکنم بهره در اسلامم نیست

گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست

نه به زرق آمده‌ام تا به ملامت بروم
بندگی لازم اگر عزت و اکرامم نیست

به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست

دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست

سعدیا نامتناسب حیوانی باشد
هر که گوید که دلم هست و دلارامم نیست
 
سعدي 


فردوسی
زیباترین شعر مولانا :

عاقبت خاك شود حسن جمال من و تو
خوب و بد مي گذرد واي به حال من و تو
قرعه امروز به نام من و فردا دگري
مي خورد تير اجل بر پر و بال من و تو
مال دنيا نشود سد ره مرگ كسي
گيرم كه كل جهان باشد از آن من و تو....
هر مرد شتربان اویس قرنی نیست
هر شیشه ی گلرنگ عقیق یمنی نیست
هر سنگ و گلی گوهر نایاب نگردد
هر احمد و محمود رسول مدنی نیست
بر مرده دلان پند مده خویش میازار
زیرا که ابوجهل مسلمان شدنی نیست
جایی که برادر به برادر نکند رحم
بیگانه برای تو برادر شدنی نیست...


فردوسي
وای خدا محشره این شعر

................. دفترت را می فروشی دخترم ؟ .................

باز شد درب کلاس و همچو رخش ..
قامت استاد زد بر دیده نقش ..
گفت بر پا مبصر و ، کلِّ کلاس ..
پر شد از یک ترس و یک بیم و هراس ..
درب را مبصر پس از یک لحظه بست ..
دست بالا برد و در جایش نشست ..
دیده گانی خشک و سرد و سخت گیر ..
بود در سیمای این استاد پیر ..
دیده چرخاند و نگاهی بر همه ..
کرد چون عباس اندر علقمه ..
با تحکّم گفت برجا ای کلاس ..
یک صدا گفتند آنها هم سپاس ..
بعد از آن استاد با لبهای ریز ..
گفت دفترهای انشا روی میز ..
یک به یک سر زد به کل میزها ..
باز گشت از پشت رخت آویزها ..
سر زد و دید و سر جایش نشست ..
چانه را انداخت در چنگال دست ..
گفت جمعا از شماها راضی ام ..
راضی از تدریسهای ماضی ام ..
درس انشای شماها خوب بود ..
هم مرتب بود و هم مرغوب بود ..
گر چه این یک درصد از بین صد است ..
این وسط اما یکی خیلی بد است ..
آخرین بار تو باشد یاسمن ..
مادرت فردا بیاید پیش من ..
دفترت کلا سیاه است و کثیف ..
با چه رویی می گذاری توی کیف ؟..
گر چه انشای تو زیبا بود و بیست ..
نمره ات اما به جز یک صفر نیست ..
زودتر بیرون برو از این کلاس ..
تا نبینم صورتت را ناسپاس ..
یاسمن اما فقط لبخند زد ..
بغض را با خنده اش پیوند زد ..
شرمگین بود و نگاهش غصه دار ..
پشت لبخندش نگاهی بی قرار ..
گفت بابایم پریشب گفته است ..
دفتری در آرزویم خفته است ..
آرزو دارد که مال من شود ..
دفتر انشای سال من شود ..
گر که قسمت بود و او کاری گرفت ..
دستهایش را به دیواری گرفت ..
چون حقوقش را بدادند و نخورد ..
مثل آن قبلی که یکجا خورد و برد ..
پول صاحب خانه را باید دهیم ..
بعد از آن هم نانوا آقا رحیم ..
مانده ی بقالمان حاجی حبیب ..
ذیحسابی های این مرد نجیب ..
بعد از اینها هم که مادر ناخوش است ..
کوره ی آجر پزی پشتش شکست ..
بس که آجر برده در سرما و سوز ..
شب نشد بی ناله هایش وصل روز ..
کاش دارویی به مادر می رسید ..
درد جانکاهش به آخر می رسید ..
بعد از آن دیگر منم با دفترم ..
مطمئنا دفترم را می خرم ..
چون خریدم می نویسم توی آن ..
تانباشد از سیاهی ها نشان ..
نیست لازم تا کنم من بعد از این ..
پاک مشق قبلی ام را نازنین ..
بعد از آن بر دفتر و بر یاسمن ..
آفرین میگویی ای استاد من ..
با جازه میروم پیش مدیر ..
رو سیاهم من ، ببخش استاد پیر
اشک در چشم معلم حلقه بست ..
نرم نرمک بغض قلبش را شکست ..
روی خود را برگرفت از بچه ها ..
شانه می لرزید و بغضش بی صدا ..
با همان چشمان بغض آلود گفت ..
وای از شهری که وجدانش بخفت ..
یاسمن بانو نمی خواهد نرو ..
جای خود بنشین ودیگر پا نشو ..
عینکم را شست اشک پاک تو ..
سوختم از سینه ی صد چاک تو ..
دفترت خوب و قشنگ است و تمیز ..
حیف باشد مانده باشد روی میز ..
مثل قران می گذارم بر سرم ..
دفترت را می فروشی دخترم ؟..


 فردوسي
آن که خونین دل از آن غنچه دهان ست منم

وآنکه چون بلبل از آن گل به فغان ست منم

دشمن جانی  و  دانسته  تو را می طلبم

آن که خود در طلب دشمن جان است منم

آن که مقصود من از جان و جهان است تویی

وآنکه فارغ  ز  غم  جان و جهانست منم !!!!!




نیاز کرمانی


فردوسی
مهرخوبان را همیشه میتوان دریاد داشت
میتوان درسینه ی خودكلبه ای آباد داشت

دور از اندیشه ی نامحرمان دراوج عشق
میشوداندیشه ای هم پاك هم آزاد داشت

میشود اندرحریم قلب ها بامعرفت
با صفای دوستیها تاابد فریاد داشت

میشود تنها خدا را دربغل احساس كرد
میشود دراوج ناشادی نگاهی شاد داشت

تاهمیشه میشود با جامی از مهر وصفا
لحظه لحظه در حریم دوستی میعاد داشت ...


رضا غلامی

تقدیم به مسافرین اربعین ... می‌روی سوی بهشت کربلایش، خیر پیش!
حافظ تو سایة لطف خدایش، خیر پیش!

زانوی لرزان و بهت تشنگی را می‌چشی...
کاش بودی کربلای او، به جایش... خیر پیش!

راه- با پای پیاده- خوانده تا پَر واکنی...
بشکنی در خود... بمانی در هوایش، خیر پیش!

یا پدر... یا مادرت، غمگین، دعایت کرده است...
شد اجابت، خواهش گرم صدایش، خیر پیش!

نوحه خواندی... گریه کردی... این مُحرَّم هم گذشت...
شاید این«رفتن»، شده مزد عزایت، خیر پیش!

کاروان او هم این راه طلب را رفته است...
می‌روی... اما نه مثل لاله‌هایش... خیر پیش!

در مسیرت موکب بسیار و آب و احترام...
کاروانش تشنه بودند و ندایش:«خیر پیش!» نه سری بر نیزه می‌بینی... نه خاکی بستر است...
یاد کن از شام و از رنج و بلایش... خیر پیش!

حضرت #زهرا#(س) دعا کرده برای زائرش...
می‌شوی هر لحظه، مشمول دعایش، خیر پیش

می‌روی... جامانده‌گان راه را هم یاد کن!...
گوشة جانانة صحن و سرایش، خیر پیش!


فردوسی
صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
وقت گل خوش باد کز وی وقت میخواران خوش است

از صبا هر دم مشام جان ما خوش می‌شود
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است

ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است

مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شب‌های بیداران خوش است

نیست در بازار عالم خوشدلی ور زان که هست
شیوه رندی و خوش باشی عیاران خوش است

از زبان سوسن آزاده‌ام آمد به گوش
کاندر این دیر کهن کار سبکباران خوش است

حافظا ترک جهان گفتن طریق خوشدلیست
تا نپنداری که احوال جهان داران خوش است

حافظ


فردوسی
مولانا:

گفتی بیا،گفتم کجا؟ گفتی میان جان ما
گفتی مرو.گفتم چرا؟ گفتی که میخواهم تورا
گفتی که وصلت میدهم.جام الستت میدهم
گفتم مرا درمان بده. گفتی چو رستی میدهم
گفتی پیاله نوش کن. غم در دلت خاموش کن
گفتم مرامستی دهی،با باده ای هستی دهی
گفتی که مستت میکنم،پر زانچه هستت میکنم
گفتم چگونه از کجا؟ گفتی که تا گفتی خودآ
گفتی که درمانت دهم. بر هجر پایانت دهم
گفتم کجا،کی خواهد این؟گفتی صبوری باید این
گفتی تویی دُردانه ام. تنها میان خانه ام
مارا ببین،خود را مبین درعاشقی یکدانه ام
گفتی بیا. گفتم کجا. گفتی در آغوش بقا
گفتی ببین.گفتم چه را؟گفتی خـدا را در خود آ  !!!


 محسن محمد پور

ﺻﺪ ﺳﺎﻝ ﺭﻩ ﻣﺴﺠﺪ ﻭ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﺑﮕﯿﺮﯼ
ﻋﻤﺮﺕ ﺑﻪ ﻫﺪﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺍﮔﺮ ﺩﺳﺖ ﻧﮕﯿﺮﯼ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﭘﯿﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﭘﻨﺪ
ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﺑﮕﯿﺮﯼ   


فردوسی
بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
ديدی دلا که آخر پيری و زهد و علم
با من چه کرد ديده معشوقه باز من
می‌ترسم از خرابی ايمان که می‌برد
محراب ابروی تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عيان کرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نمی‌کند
ذکرش به خير ساقی مسکين نواز من
يا رب کی آن صبا بوزد کز نسيم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشی بر آب می‌زنم از گريه حاليا
تا کی شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه می‌کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاری نمی‌رود
هم مستی شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش ای صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

حافظ


فردوسی
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم

هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم

گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

عطار


عليرضا خرمي
 سجده بر خاك حسين سجده ى اعلاى خداست
چون كه خاك حرمش خاك كف پاى خداست

هركه مجنون حسين است خوشا بر حالش
چون كه ليلاى دلش ليلى ليلاى خداست


احمد شاهرخ
ای خیره به این خیره چه زیباست نگاهت !
جانم به لب آمد چه فریباست نگاهت !

شاید که سراب‌ست مگر میشود آخر
آیینه ترین حالت دریاست نگاهت !

مصلوب نگاهت شده ام مریم عاصی
انگار که از صلب مسیحاست نگاهت

تسلیم تمنا و هوادار غرور است
ای ناز ! چه افتاده و سرپاست نگاهت !

آهوچه ی ارباب ، به خاکی زده امروز
امروز غزلناز رعایاست نگاهت !

ای تاج به سر ، کوزه ی الماس ! گل‌اندام!
زیباست که زیباست که زیباست نگاهت


عباس جان محمدی
آمدم ای نازنین، پس عود و اسفندت چه شد؟
آن پذیرایی خوب و آبرومندت چه شد؟

میوه آوردی ولی چاقو فراموشت شده
چایی افتاد از دهن، قندان پُر قندت چه شد؟

هر زمان می آمدم خوشحال و خندان میشدی
این گره بر ابروانت چیست؟ لبخندت چه شد؟

صورتت را زیر چادر از چه پنهان کرده ای؟
آن دو چشم آبی و ابروی پیوندت چه شد؟

من نشانت کرده بودم نازنین با حلقه ای
حلقه ات گم شد قبول، امّا گلوبندت چه شد؟

گفته بودی تا قیامت مینشینی پای من
آن همه قول و قرار و عهد و سوگندت چه شد؟

یاد دارم با هزاران حیله دل بردی زمن
پس چه شد آن حیله ها و مکر و ترفندت چه شد؟

من که دیگر دل بریدم از تو و عشقت ولی
آن "عزیزم" گفتنت با یار دلبندت چه شد؟...


عباس جان محمدی

 
رفته بودم چند روزي ـ جايتان خالي ـ پکن
لاي يک مليارد و صد مليون و اندي مرد و زن
 
اين زبان چينيان، آن قدرها هم سخت نيست
في المثل «چي چانگ چي چون چانگ» يعني نسترن
 
جزوه ي آموزش چيني خريدم صد دلار
بود وزن خالصش نزديک هفتاد و دو من
 
خطّ توليدي مجهّز ديدم از اقسام عطر
يک به يک در شيشه تُف مي کرد آهوي ختن
 
خطّ توليد ترقّه را به را و فِرت و فِرت
اندکي رفتم جلو، ديدم خطرناکه حسن!
 
نيمه شب رفتم به قبرستان چيني ها که بود
کارگاهِ جانماز و خطِّ توليد کفن
 
يک زن چيني ميان کوچه افتاد و شکست
اين هم اوصاف زنان چيني نازک بدن
 
چينيان خيلي غذاهاي عجيبي مي خورند
هم خورشت قورباغه، هم خوراک کرگدن
 
شغل هاي پُر درآمد هم در آنجا جالب است
مايه داري ديدم آنجا، بود چيني بند زن
 
بنده با صنعت گري گفتم که جنست بُنجل است
گفت با من: گر تو بهتر مي زني، بستان بزن
 
مثل چيني، مي شود خرد و خمير و ريز ريز
ريز علي، خود را بيندازد اگر لاي تِرن
 
يک شب آنجا بنده ديدم رونمايي مي کنند
خطِّ توليد دماغ و خطِّ توليد دهن
 
سال ديگر هم هنرمندان چيني مي رسند؛
سعدي و تاج و کمال الملک و بهزاد و شوپن!
 
حال مي کردند آنجا چينيانِ بي حجاب
هر چه گشتم من نديدم خودرويي هم نامِ وَن
 
واقعاً اين چينيانِ تيز، خيلي خبره اند
خبره در اجناس بُنجل را به ما انداختن
 
روز اوّل خامه را دادند جاي چسبِ چوب
روز دوم دستشويي را به جاي رخت کن
 
هر چه در خانه ست را يک روز از دَم بشمريد
چند در صد کار ايران است بالا غيرتاً؟
 
با تو اَم! حالا که من برگشته ام، نسبت به قبل
"صد برابر بيشتر   تر   دوستت دارم، وطن"


احمد شاهرخ
فریدون مشیری:
عاشقم.....
اهل همین کوچه ی بن بست کناری ،
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی ،
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی ،
منِ دلداده به آهی ،
بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به چاهی......
گُنه از کیست ؟
از آن پنجره ی باز ؟
از آن لحظه ی آغاز ؟
از آن چشمِ گنه کار ؟
از آن لحظه ی دیدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ،
همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ،
تو را یک نظر از کوچه ی عشاق ببینم..
به كسي كينه نگيريد
دل بي كينه قشنگ است
به همه مهر بورزيد
به خدا مهر قشنگ است
دست هر رهگذري را بفشاريد به گرمي
بوسه هم حس قشنگي است
بوسه بر دست پدر
بوسه بر گونه مادر
لحظه حادثه بوسه قشنگ است
بفشاريد به آغوش عزيزان
پدر و مادر و فرزند
به خدا گرمي آغوش قشنگ است
نزنيد سنگ به گنجشك
پر گنجشك قشنگ است
پر پروانه ببوسيد
پر پروانه قشنگ است
نسترن را بشناسيد
ياس را لمس كنيد
به خدا لاله قشنگ است
همه جا مست بخنديد
همه جا عشق بورزيد
سينه با عشق قشنگ است
بشناسيد خدا را
هر کجا یاد خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است... 


احمد شاهرخ
بزن باران که حسی زرد دارم
شبیه بغضهایت درد دارم
میان اشکهایت هی چکیدم
غمی داغ و وجودی سرد دارم

بزن باران، بزن بر تار و پودم
برای قصه هایت گوش بودم
بباران غصه هایت بر دل من
بزن شلاقهایت بر وجودم

من از مستى و از هر خم گریزان
من از احساس هر گندم گریزان
شبیه غربتی با طعم جاده
من آواره،سر درگم گریزان،

همیشه قصه هایم شکل برگ است
بزن باران که روزم روز مرگ است
شکوه بارشت غربت گرفته
نیا باران،دوای من تگرگ است،،


فردوسی شاهرود
تفآلی به دیوان حافظ


رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند

چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند

چه جاي شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند

سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند

غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند

توانگرا دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند

بدين رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکويي اهل کرم نخواهد ماند

ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند



فردوسی
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست

بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخنده فال دوست

از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رخت بود یا مجال دوست...

سعدی


فردوسی
سلام خوب من

امروز به اتفاق همین

پاییز سرد

که گاهی نامهربان میشود وسرد

وگاهی لطیف و خیس

از جنس باران

به اتفاق همین اسمان بلند

به اتفاق همین روزهای باتو

قشنگ

به اتفاق همین صبح پاک

که باتو اغاز میشود

می خواهم به زندگی

سلام کنیم

از مهربانی از عشق

حال تو خوب است مگر نه!!!!!!


عباس جان محمدی
 «شعری با تمام حروف الفبا برای خدا»


(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم
__________________________
(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم
__________________________
(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم
__________________________
(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم
__________________________
(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم
__________________________
(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم
__________________________
(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم
__________________________
(ح) حصارم شد گناهانی که آنجا در خفا کردم
__________________________
(خ) خداوندا تو میدانی سر غفلت چه ها کردم
__________________________
(د) دلم پر مهر تو اما چه بی پروا گناه کردم
__________________________
(ذ) ذلالم داده ای اکنون که بر تو اقتدا کردم
__________________________
(ر) رهت گم کرده بودم من که گفتم اشتباه کردم
__________________________
(ز) زبانم قاصر از مدح و کمی با حق صفاکردم
__________________________
(س) سرم شوریده میخواهی سرم از تن جدا کردم
__________________________
(ش) شدی شافی برای دل تقاضای شفا کردم
__________________________
(ص) صدا کردی که ادعونی خدایا من صدا
کردم
__________________________
(ض) ضعیف و ناتوانم من به در گاهت ندا کردم
__________________________
(ط) طلسم از دل شکستم من که جادو بی بها کردم
__________________________
(ظ) ظلمت نفس اماره که شکوه بر صبا کردم
__________________________
(ع) علیمی عالمی بر من ببخشا که خطا کردم
__________________________
(غ) غمی غمگین به دل دارم که نجوا با خدا کردم
__________________________
(ف) فقیرم بر سر کویت غنی را من صدا کردم
__________________________
(ق) قلم را من به قرآن کریمت مقتدا کردم
__________________________
(ک) کتابت ساقی دلها قرائت والضحی کردم
__________________________
(گ) گرم از درگهت رانی نمی رنجم خطا کردم
__________________________
(ل) لبم خاموش و دل را با تکاثر آشنا کردم
__________________________
(م) مرا سوی خود آوردی از این رو من صفا کردم
__________________________
(ن) نرانی از درگهت یا رب که الله راصدا کردم
__________________________
(و) ولی را من تو می دانم تورا هم مقتدا کردم
__________________________
(ه) همین شعرم به درگاهت قبول افتد دلم را مبتلا کردم
__________________________
(ی) یکی عبد گنهکارم اگرعفوم کنی یارب غزل را انتها کردم
__________________________


مهدي مير محمدي
هرچه کردم تا ببندم ساک خود اما نشد
هی دویدم تا بگیرم عاقبت ویزا نشد

خواستم با دوستان از بصره گردم رهسپار
با رفیقان تا حرم هم جاده و هم پا نشد

مادرم اسپند و آب و آینه آورده بود
زیر قرآن رد کند وقت سفر , ما را نشد

از همه درخواست کردم تا حلالم میکنند؟
تا که باشم کربلا من نائب آنها نشد

اربعین قول داده بودم با رفیقان عازمیم
هم سفر , موکب به موکب, سینه زن , حالا نشد

باز داغ کربلا بر سینه ام امسال ماند
نامه اذن دخولم  اربعین امضا نشد
اللهم الرزقنا کربلا
به حق فاطمةالزهرا


عباس جان محمدی
نام زیبای پدر با سیم و زر باید نوشت
خوب و عالی با عیاری معتبر باید نوشت
برکت نان و نمک از همت والای اوست
این چنین گویم که نامش تاج سر باید نوشت
خانه را باشد ستون و مثل سروی استوار
کوه صبر و معرفت خواهی ، پدر باید نوشت
کوله بار مشکلات زندگی بر دوش اوست
ناخدای زندگی در بحر و بر باید نوشت
چرخه کار و تلاش و صنعت و سازندگیست
دستهایش پینه دارد ، کارگر باید نوشت
با شرف ، با غیرت و کوهی پر از مردانگیست
گاه سختی ها خدایی یک سپر باید نوشت
صورتش را سرخ می دارد ز سیلی زمان
در حقیقت نام او اهل هنر باید نوشت
احترامی خاص دارد ، حرمتش واجب بود
گفته پیغمبر است و مستمر باید نوشت

تقدیم به همه پدران


فردوسی
اگر دستم رسد روزى كه انصاف از تو بستانم
قضاى عهد ماضى را شبى دستى برافشانم

چنانت دوست مي‌دارم، كه گر روزى فراق افتد
تو صبر از من توانى كرد و من صبر از تو نتوانم …

دلم صد بار مي‌گويد كه چشم از فتنه بر هم نه!
دگر ره ديده مي‌افتد بر آن بالاى فتانم

تو را در بوستان بايد كه پيش سرو بنشينى
و گر نه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم

رفيقانم سفر كردند هر يارى به اقصايى
خلاف من كه بگرفته است دامن در مغيلانم

به دريايى درافتادم كه پايانش نمي‌بينم
كسى را پنجه افكندم كه درمانش نمي‌دانم …

فراقم سخت مي‌آيد وليكن صبر مي‌بايد
كه گر بگريزم از سختى رفيق سست پيمانم!

مپرس ام: دوش چون بودى؟؟ به تاريكى و تنهايى …
شب هجرم چه مي‌پرسى؟ كه روز وصل حيرانم!

شبان آهسته مي‌نالم مگر دردم نهان ماند
به گوش هر كه در عالم رسيد آواز پنهانم

دمى با دوست در خلوت، بِهْ از صد سال در عشرت
من آزادى نمي‌خواهم! كه با يوسف به زندانم

من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي‌آيد به معنى از گلستانم

سعدی


فردوسی
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست

که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست

شمع اگر زان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق تو شب‌ها به غرامت برخاست

در چمن باد بهاری ز کنار گل و سرو
به هواداری آن عارض و قامت برخاست

مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت
به تماشای تو آشوب قیامت برخاست

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست

حافظ این خرقه بینداز مگر جان ببری
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

حافظ


فردوسی
چشمت افسونگر دلهاست به افسانه قسم
باده در چنگ تو رسواست به پیمانه قسم

شمع در مکتب عشاق که شد چله نشین
سوختن را زمن آموخت به پروانه قسم

چون پریشانی زلفت که کند رقص حریر
پیچ وتابی به دل انگیخته برشانه قسم

تو همه سنگ شدی آینه دل گرچه شکست
بازافزود تو را جلوه به آینه قسم

بی تومتروکه وبی رهگذرست کلبه من
با تو آباد شود کلبه به ویرانه قسم

گفت مجنون به جبین مهر جنونم نزنید
عقل درمانده عشق است به دیوانه قسم

مولانا


 

فردوسی
پند نامه نوشيروان به پسرش هرمز :

تو بيدار باش و جهاندار باش ---- خردمند و راد و بى آزار باش

به دانش فزاى و به يزدان گراى ---- كه اويست جان تو را رهنماى

بپرسيدم از مرد نيكو سخن ---- كسى كو به سال و خرد بُد كهن

كه از ما به يزدان كه نزديكتر ؟ ---- كه را نزد او راه باريكتر ؟

چنين داد پاسخ كه دانش گزين ---- چو خواهى كه بر تو كنند آفرين

كه نادان فزونى ندارد ز خاك ---- به دانش ، بسنده كند جان پاك

مبادا كه باشى تو پيمان شكن ---- كه خاك است پيمان شكن را كفن

به بادافره بى گناهان مكوش ---- به گفتار بدگوى ، مسپار گوش

به هر كار فرمان مكن جز به داد ---- كه از داد باشد روان تو شاد

زبان را مگردان به گِردِ دروغ ---- چو خواهى كه تخت از تو گيرد فروغ

اگر زيردستى شود گنج دار ---- تو او را از آن گنج ، بى رنج دار

كه چيز كسان دشمن گنج توست ---- بدان گنج شو شاد ، كه از رنجِ توست

همه در پناه تو بايد نشست ---- زبردست باشد وگر ، زيردست

چو نيكى كند كس ، تو پاداش كن ---- وگر بد كند ، نيز پرخاش كن

وگر گَردى اندر جهان ارجمند ---- ز رنج تن انديش و درد و گزند


فردوسی
زنده یاد مهدی اخوان ثالث :

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست ِ محبت سوی کس یازی ،

 به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

 که سرما سخت سوزان است .

نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک

 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .

 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم .

بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .

 تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم.




 حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده .

به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین .

زمین دلمرده ، سقفِ آسمان کوتاه ،

غبار آلوده مهر و ماه ،

زمستان است

مهدی اخوان ثالث (میم - امید )


فردوسی
ندانستیم و دل بستیم....
 نپرسیدیم و پیوستیم...

ولی هرگز نفهمیدیم...
شکار سایه ها هستیم..

سفر با تو چه زیبا بود!!
به زیبایی رویا بود!!

نمیدیدیم و میرفتیم..
هزاران سایه با ما بود!

سکوتت را ندانستم!
نگاهم را نفهمیدی!

نگفتم گفتنی ها را...
تو هم هرگز نپرسیدی...!!!


مهدي مير محمدي
آدمی هرچند عاقل، باز غافل میشود...
تور و ماهیگیر باشد ، آب هم گِل میشود...

ساده می گویم ، نیازی نیست پیغمبر شوی...
تو «خودت» باشی ، به قلبت وحی ، نازل میشود...

کج شده راهت اگر در زندگانی ، غم مخور...
قبله هم ، گاهی به چپ یا راست ، مایل میشود...

تَرکِ خود کردی، شکستی، چاره جز برگشت نیست...
چون نمازی که به شهر خویش ، کامل میشود...

گر زمین هم خورده ای، در کار خِیرت ، حق نخور...
روزه هم با خوردن افطار ، باطل میشود...

خشک بودن ، اقتضای شاخه های مُردنی ست...
گرچه آتش ، چوبِ تَر را نیز ، شامل میشود...

زندگی یا زنده گی؟ اصلا بیا صحبت کنیم...
حرف اگر باقی نماند ، مرگ حاصل میشود...


اسماعیل رمضانی
این ﺷﻌﺮ ﺍﯾﺮﺝ ﻣﯿﺮﺯﺍ ﭼﻘﺪﺭ امروز آﺷﻨﺎﺳﺖ!

ﻫﺮ ﻭﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺩ ﻫﻮﺍ ﺑﻮﺩ
ﻫﺮ ﻧﮑﺘﻪ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺭﯾﺎ ﺑﻮﺩ

ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ﺑﻪ ﮔﺮﮔﺎﻥ ﺑﺴﭙﺮﺩﻧﺪ
ﺍﯾﻦ ﺷﯿﻮﻩ ﻭ ﺍﯾﻦ ﻗﺎﻋﺪﻩ ﻫﺎ ﺭﺳﻢ ﮐﺠﺎ ﺑﻮﺩ ؟

ﺭﻧﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﭼﭙﺎﻭﻝ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻔﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﻏﻔﻠﺖ ﻭ ﺑﯿﺤﺎﻟﯽ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ!

ﺧﻮﺭﺩﻧﺪ ﻭ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﮑﺎﻧﺪﻧﺪ
ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯽ ﺑﺮﮒ ﻭ ﻧﻮﺍ ﺑﻮﺩ .

ﮔﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﯿﻨﯿﻢ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﯿﻢ ﺩﺭﯾﻐﺎ ...
ﺍﯾﻨﻬﺎ ﻫﻤﻪ ﻻﻻﯾﯽ ﺧﻮﺍﺑﺎﻧﺪﻥ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ !

ﺍﯾﮑﺎﺵ ﺩﺭ ﺩﯾﺰﯼ ﻣﺎ ﺑﺎﺯ ﻧﻤﯽ ﻣﺎﻧﺪ
ﯾﺎ ﮐﺎﺵ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮔﺮﺑﻪ ﮐﻤﯽ ﺷﺮﻡ ﻭ ﺣﯿﺎ ﺑود ‌


فردوسی
نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
آواره عشق ما آواره نخواهد شد

آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد

آن را که منم منصب معزول کجا گردد
آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد

آن قبله مشتاقان ویران نشود هرگز
وان مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد

از اشک شود ساقی این دیده من لیکن
بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد

بیمار شود عاشق اما بنمی میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد

خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر
آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

مولانا


محمد حاجي سليمي

آهو ز تو آموخت به هنگام دویدن
رم کردن و استادن و واپس نگریدن

پروانه ز من شمع ز من گل ز من آموخت
افروختن و سوختن و جامه دریدن

رهی معیری


احمد شاهرخ
رنگ اشکم بی تو دارد ارغوانی می شود
سرفه هایم تازگی ها آن چنانی می شود

انتظارت کار دارد دست چشمم می دهد
رفته رفته عینکم ته استکانی می شود

هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی
خاطراتت پشت پلکم بایگانی می شود

کوه طاقت هم که باشی عشق آبت می کند
شانه های مرد عاشق استخوانی می شود

شب به شب جنگ است بین عقل من با عشق تو
نقش من هم این وسط پادرمیانی می شود

صفحه ای از دفترم را باد با خود برد و رفت
داستان عشق ما فردا جهانی می شود

بی تو اطرافم پر از ارواح سرگردان شده
برنگردی شاعرت قطعا  روانی می شود

کار و بار آدم عاشق ندارد اعتبار
مردنش هم مثل اشکش ناگهانی می شود.


 

احمد شاهرخ
قصـــه با طعــــم دهان تو شنیـــدن دارد
خــواب،در بستـــر چشمان تو دیدن دارد

وقتی از شوق به موهای تو افتاده نسیم
دست در دست تو هــر کوچــه دویدن دارد

تاک، ازبوی تَنَت مست، به خود می پیچد
سیب در دامنت احســـــاس رسیدن دارد

بیــخ گوش تو دلاویزترین بـــاغ خــــداست
طعـــم گیلاس از این فاصله چیــــدن دارد

کودکی چشم به در دوخته ام...تنگ غروب
دل مـن شـــــوقِ در آغــــــــوش پریدن دارد

"بوسه" سربسته ترین حرف خدا با لب توست
از لب ســـرخ تــــو این قصـــــه شنیدن دارد


احمد شاهرخ
بنشین تا نفسی هست نگاهت بکنم"
نظری نیک به رخسارۀ ماهت بکنم

شرر افکنده به جانم رخ عاشق کش تو
چه کنم شرم ز چشمان سیاهت بکنم؟

لشگر فاتح گیسوی شرابی رنگت
همه بر صف شده تا ترک سپاهت بکنم

دل مجنون صفتم ناله کنان می گوید
که خودم را نکند غرق گناهت بکنم

ناز کن رقص کنان بوسه بزن بر دو لبم
تا پریشان نشوم ، شکوِه به شاهت بکنم


احمد شاهرخ
چشم هایم بسته بود و بوسه ای دزدید و رفت
بذر عشق و نیستی در سینه ام پاشید و رفت

دل پریشــان کرد و آرام و قرارم را گرفت
با لب شیرین خود بر روی من خندید و رفت

بر سرش اسپند چرخاندم که ماند پیش دل
باز ترفندی زد و از پیش من چرخید و رفت

خواستم از دل بپرسم چیست این بازی دل
با زرنگی یک غزل از مولوی پرسید و رفت

گفتمش دیوانه ام کردی بمان نزد دلم
چشم گریان مرا در انتظارش دید و رفت


احمد شاهرخ
از تو سکوت مانده و از من، صدای تو
چیزی بگو که من بنویسم به جای تو

حرفی که خالی ام کند از روزهای سکوت
حسّی که باز پُر کنَدَم از هوای تو

این روزها عجیب دلم تنگِ رفتن است
تا صبح راه می روم و پا به پای تو

در خواب حرف می زنم و گریه می کنم
بیدار می کنند مرا دستهای تو

هی شعر می نویسم و دلتنگ می شوم
حس می کنم کنارَمی و آه جای تو

این شعر را رها کن و نشنیده ام بگیر
بگذار در سکوت بمیرم برای تو


احمد شاهرخ
میﺯﻧﻢ ﮐﺒﺮﯾﺖ ﺑﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﻡ،
ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺭﯾﺸﮥ ﺑﯽ ﺗﺎﺑﯽ ﺍﻡ،

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻫﺮ ﭼﻪ ﻏﻢ ﭘﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ،
ﺧﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺟﺎﺭﻭ ﮐﻨﻢ،

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ ﺷﺎﻧﻪ ﮐﻨﻢ،
ﺧﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﻨﻢ،

ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﺗﺎ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﻭﺍ ﮐﻨﻢ،
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﮐﻨﻢ،

ﺷﺎﺩﯼ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﺁﺑﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ،
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺮ ﻃﻌﻢ ﮔﻼﺑﯽ ﻣﯽ ﺯﻧﻢ،

ﻣﯽ ﺩﻭﻡ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ،
ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺧﻨﺪﻡ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺁﯾﻨﻪ،

ﻣﯽ ﺯﻧﻢ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ ﺑﺮ ﻣﻮﯼ ﺧﻮﺩ،
ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺑﺎﺯ ﺑﺮ ﺯﺍﻧﻮﯼ ﺧﻮﺩ،

ﻣﯽ ﻧﺸﺎﻧﻢ ﺭﻭﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﯾﮏ ﮐﺘﺎﺏ،
ﺗﺎ ﺑﺨﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺷﻌﺮ ﻧﺎﺏ،

ﺁﺭﯼ ﺁﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻣﻨﻢ ﺍﯾﻦ ﺷﺎﺩ ﻭ ﻣﺴﺖ،
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺭﺍ ﻫﺮﭼﻪ ﻫﺴﺖ.!


احمد شاهرخ
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
 
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
 
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
 
خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
 
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
 
تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست


احمد شاهرخ


ﭼﻪ ﺁﻣﺪ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﻭ ﺧﻮﯾﺸﺎﻥ؟؟
ﮐﻪ ﮔﺮﺩﯾﺪ ﺟﻤﻌﺸﺎﻥ ﺍﯾﻨﻄﻮﺭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ..!
ﭼﺮﺍ ﻓﺎﻣﯿﻠﻬﺎ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍﯾﻨﺪ؟
ﭼﺮﺍ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺪ ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﻨﺪ.!!
ﭼﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﺯ ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻣﯽ ﮔﺮﯾﺰﺩ؟
ﺑﺮﺍﺩﺭ ﺑﺎ ﺑﺮﺍﺩﺭ ﻣﯽ ﺳﺘﯿﺰﺩ؟
ﭼﺮﺍ ﺩﺧﺘﺮ ﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ؟
ﭘﺪﺭ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺟﻨﮓ ﺩﺍﺭﺩ.!!
ﭼﺮﺍ ﻣﻬﺮ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﯿﻤﯿﺎ ﺷﺪ؟
ﺭﻓﺎﻗﺘﻬﺎﯼ ﺩﯾﺮﯾﻨﻪ ﺭﯾﺎ ﺷﺪ.!!
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﻏﻨﯿﺎ ﻫﻢ ﻟﺬﺗﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
ﻓﻘﯿﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﻋﺰﺗﯽ ﻧﯿﺴﺖ...
ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﮐﺎﺥ ﺷﺎﻩ ﺍﺳﺖ...
ﺩﺭﻭﻧﺶ ﯾﮏ ﺟﻬﺎﻥ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻭ ﺁﻩ ﺍﺳﺖ...
ﺩﺭ ﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﮐﺎﺷﯽ ﻭ ﺳﻨﮓ ﺍﺳﺖ...
ﻭﻟﯽ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﯾﮏ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ..
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﺑﺬﻝ ﻭ ﺑﺨﺸﺸﻬﺎ ﺍﺛﺮ ﻧﯿﺴﺖ.!!!
ﺯ ﺍﻧﺼﺎﻑ ﻭ ﻣﺮﻭﺗﻬﺎ ﺧﺒﺮ ﻧﯿﺴﺖ.!!
ﻋﻤﻮﺟﺎﻥ، ﺧﺎﻟﻪ ﺟﺎﻥ، ﺩﯾﮕﺮ ﻧﮕﻮﺋﯿﻢ.!
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﻫﻢ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﺋﯿﻢ.!!
ﯾﮑﯽ ﺣﺞ ﻣﯽ ﺭﻭﺩ ﺳﺎﻟﯽ ﺩﻭ ﺳﻪ ﺑﺎﺭ...
ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺧﻮﺍﻫﺮﺵ ﻧﺎﺩﺍﺭ ﻭ ﻧﺎﭼﺎﺭ.!
ﯾﮑﯽ ﺑﺎ ﺳﻮﺩ ﺍﻣﻮﺍﻝ ﻧﺰﻭﻟﯽ...
ﺭﻭﺩ ﻣﮑﻪ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﻗﺒﻮﻟﯽ.!
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﮐﺮﺑﻼ ﻭ ﺷﺎﻡ ﮔﻮﯾﺪ...
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﺨﺮ ﺑﺮ ﺍﻗﻮﺍﻡ ﮔﻮﯾﺪ.!
ﯾﮑﯽ ﻧﺎﺯﺩ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﺑﻪ ﺑﺎﻏﺶ.!!
ﯾﮑﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﮑﺒﺮ ﺩﺭ ﺩﻣﺎﻏﺶ.!!
ﯾﮑﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﺎﺷﯿﻨﺶ ﺳﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ...
ﻓﻘﻂ ﻣﺜﻞ ﺑﺘﯽ ﺍﺯ ﺯﻫﺮﻣﺎﺭ ﺍﺳﺖ...
ﺧﻼﺻﻪ ﻭﺿﻊ ﺗﻌﺮﯾﻔﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ..
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺳﻮﺍﺭﯾﻢ..             خدایا !دریاب مارا...


عباس جان محمدی


درسي اخلاقی ازسهراب سپهری

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند،
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...
سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...

دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...

گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم،
 عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
«سهراب سپهرى


فردوسی
آب منم ، تاب منم ، شاعر مهتاب منم
شورتویی ، شعرتویی ، عاشق بی تاب منم

رام تویی ، کام تویی ، عاشق این جام تویی
دار تویی، یار تویی ، عاطفه ی ناب منم

زخمه ی این ساز تویی ، زمزمه ی راز تویی
شاهد پرواز تویی ، حلقه ی این باب منم

ای تن دریایی من ، عشوه ی رویایی من
موجب رسوایی من ، آن گل مرداب منم

این دل هشیار منم ، محرم اسرار منم
خاطر دیدار تویی ، عاشق کمیاب منم

راد تویی ، داد تویی ، عاشق "فریاد" تویی
مست تویی ، هست تویی ، ساقی محراب منم

درد منم ، داد منم ، ناله و "فریاد"منم
شهره ومشهور تویی ، عاشق تواب منم .                                    

مولانا


رضا غلامي

جواب یک شاعر به شاهین نجفی در پی اهانت به علمدار کربلا ♧


خبر آمد كه به دلدار اهانت شده است
.
وَ به دستان علمدار جسارت شده است
.
 به خيالت مثلا قافيه سازى كردى
.
 بچه جان با دُم يك شير تو بازى كردى
.
پسرك آخر اين قصه خودت باخته اى
.
اين چه ابيات كثيفيست به هم بافته اى
.
به چه حقى تو دَم از دست علمدار زدى
.
شرح رسوايى خود را همه جا جار زدى
.
بى حيا حضرت عباس كجا وُ تو كجا
.
مايه ى فخر همه ناس كجا وُ تو كجا
.
تو كه هستى كه از عباس سخن مى رانى
.
ذره اى نام وُ نشان پدرت مى دانى؟
.
 طينت پاك و نياكان نكو مى خواهد

بردن نام علمدار وضو مى خواهد
.
توىِ گنجشك به شيطان لعين بنده شدى

باز با واژه ى "شاهين" سبب خنده شدى
.
 نجفى! با پسر شاه نجف كارَت چيست؟

خود ابليس حيا كرد وُ هوادارَت نيست

پرچمش فوق علم هاست علمدار حسين
.
 پسر سوم زهراست علمدار حسين

اسوه ى مردى وُ اسطوره ى مردانگى است

بانىِ مكتب جانبازى و پروانگى است
.
صولت صفدرى وُ هيبت حيدر دارد

همت وُ معرفت فاتح خيبر دارد
.
خود الله به عباس على مغرور است

چشم خفاش به اين نور خدايى كور است




 

رضا غلامي
بیچاره آن کَسے کہ بہ جای دو قطره اشک

مال و منال و درّ و گوهر قسمتش شود

ای خوش بہ حال آنکہ بہ جای هزار کاخ

در روضہ ی تو دیده ی تر قسمتش شود

حتی اگر نشد کہ ببیند تو را حُسین(ع)

یک "السّلام" وقت سحر قسمتش شود

"اَحْلی من العَسَلْ" نشد ای عشق لااقل

در روضہ ی تو طعمِ شکر قسمتش شود

ای کاش آنکہ می رود اینبار کربلا

برق نگاه قُرص قَمر قسمتش شود

کانال جامع حسرت دیدار یار


مهدي مير محمدي
شعر فوق العاده زیبا

خنده باید زد به ریش روزگار
ورنه دیر یا زود پیرت می کند
سنگ اگر باشی خمیرت می کند
شیر اگر باشی پنیرت می کند
باغ اگر باشی کویرت می کند
شاه اگر باشی حقیرت می کند
ثروت ار داری فقیرت می کند
گاز را بگرفته زیرت می کند
عاقبت از عمر سیرت می کند

گر زدی قهقه به ریش روزگار
ریش را چرخانده شیرت می کند
دل به تو داده دلیرت می کند
خویشتن فرش مسیرت می کند
عشق را نور ضمیرت می کند
خاک اگر باشی حریرت می کند
کورش ار باشی کبیرت می کند
رستم ار باشی امیرت می کند
آشپز باشی وزیرت می کند
پس بخندید و بخندانید هم
خنده دنیا را اسیرت می کند


احمد شاهرخ
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می


داود قانعی

اربعین منتظر ماست بیا تا برویم
دعوت حضرت زهراست بیا تا برویم
از علی اذن بگیریم و رویم کرب و بلا
از نجف پای پیاده بیا تا برویم

بهر یاری غزالان و عزیزان حسین
گر چه دیر آمده ایم لیک بیا تا برویم
جاده عشق عجب شور و نوایی دارد
همره مهدی زهرا بیا تا برویم

گرچه درطی مسیر خسته وبی تاب شدی
بهر بیتابی اصغر بیا تا برویم
دست و پایت شده گر خسته راه
دست و پا میزند اکبر بیا تا برویم

ز سفر خسته شدی و کمرت درد گرفت
یاد آن درد کمر در بر سقا بیا تا برویم
رنج باری که در این ره بکشی
به تسلی دل زینب کبری بیا تا برویم

تاول پا و عطش گرچه ترا خسته نمود
پس بیاد غل و زنجیر  بیا تا برویم
خسته آما نه ز ره بلکه ز جور اعدا
بهر یاری یتیمان وورقیه بیادتا برویم

گر چه در ره نبود خار مغیلان اما
ما بیاد اسرا تشنه و گریان بیادتا برویم
ما که جا مانده ز آن قافله عشق شدیم
شادی روح شهیدان بیا تا برویم

غصه قصه سرهای به نی پیرم کرد
تاکه سر در بدن ماست بیا تا برویم
شاکر حضرت حق در سفر کرب و بلایم همه
تو اگر ذاکر این صحن و سرایی بیا تا برویم


 

فردوسی
پدري پیر مرا، نکته ای زیبا گفت!
از بد دنیا گفت!

گفت طاووس مشو
که به عیبت خیزند،

گر شوی شعله شمع،زیر پایت ریزند!

گفت: پروانه مشو،که به سرگردانی،
لای انگشت کتاب،سالها میمانی!

نه زمین باش نه خاک،
که تو را خوار کنند،
وانگهی ذهن تو را،پر ز مرداب کنند!

آسمان باش که خلق،به نگاهت بخرند!
وز پی دیدن تو،
سر به بالا ببرند.
آسمان باش عزیز: ﮔﻠﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ !
ﻧﺎﻟﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺲ ﻛﻦ !
ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﮔﻮﺵ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺗﻮ ﻫﻲ ﺷِﻜﻮﻩ ﻛﻨﻲ !

ﺯﻧﺪﮔﻲ ﭼﺸﻢ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺑﺒﻴﻨﺪ ﺍﺧﻢ ﺩﻟﺘﻨﮓِ ﺗﺮﺍ !!

ﻓﺮﺻﺘﻲ ﻧﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺻﺮﻑ ﮔﻠﻪ ﻭ ﻧﺎﻟﻪ ﺷﻮﺩ !
ﺗﺎ ﺑﺠﻨﺒﻴﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﺗمام 

احمد شاهرخ
ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ
ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ  ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ
ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ
ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ
ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳﺖ

حضرت مولانا


فردوسی
چه بگویم سحرت خیر؟ توخودت صبح جهانی
من شیدا چه بگویم؟ که توهم این وهم آنی

به که گویم که دل ازآتش هجرتوبسوخت؟
شده ای قاتل دل ؛ حیف ندانی که ندانی

همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی

چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام
بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی

من و تو اسوه ی عالم شده ایم باب تفاهم
که من ام غرق تو و تو به تمنای کسانی

به گمانم شده ای کافر و ترسا شده ای
کآیتی از دل شیدای مسلمان تو نخوانی

بشنو"صبح بخیر"از من درویش و برو
که اگر هم تو بمانی غم ما را نه توانی


محمد لطفيان
دو تا شلوار توی خشکشویی
شبی کردند باهم گفت وگویی

یکی از آن دو خیلی شیکتر بود
کمی از آن یکی باریکتر بود

دوتا جیب بزرگ از پشت و رو داشت
همیشه لنگه اش خط اتو داشت

شکیل و خوشگل و ابریشمی بود
از آن اجناس شیک دیلمی بود

خلاصه جنس مرغوبی خفن داشت
کمربندی ز چرم کرگدن داشت

یکی دیگر چروک و ساده تر بود
کمی از آن یکی افتاده تر بود

تمیز و شسته اما بی اتو بود
هم از بالا هم از پایین رفو بود

به قدری کهنه بود و خسته از کار
به زحمت میشد او را گفت شلوار

گذشت روزها بی ارزشش کرد
تلاش و کارو زحمت نخکشش کرد

پس از یک شست وشو با خوب رویی
نشسته گوشه ای از خشکشویی

به سویش آمد آن شلوار زیبا
به عشوه شانه ها را داد بالا

کنار او نشست و با تکبر
به او میگفت از روی تمسخر

که من یک روز در بوتیک بودم
کنار جنسهای شیک بودم

مرا دیدند مردم پشت شیشه
که شلواری گران بودم همیشه

همیشه تو جایی لوکس بودم
کنار جنسهایی لوکس بودم

کنار کفشهای چرم اعلا
و کتهایی به قیمتهای بالا

 پس از یک دوره ی چشم انتظاری
رسید از راه مرد پولداری

تراولهایی از جیبش درآورد
مرا فوری خرید و باخودش برد

چه جاهایی که با آن مرد رفتیم
میان مردمی بی درد رفتیم

همیشه روی مخمل می نشستم
درون جمع اول می نشستم

به یک چشمک برایم شد مهیا
گرانقیمت ترین ماشین دنیا

خوراکم بود چک پول و تراول
تراولهای رنگارنگ و خوشگل

درون خانه ده شلوار بودیم
که باهم مدتی همکار بودیم

درون ناز و نعمت خواب بودیم
 همه در خدمت ارباب بودیم

تو اما ظاهراً شلوار کاری
که روی زانونت وصله داری

دل شلوار کهنه سخت آزرد
ولی پیش رقیبش کم نیاورد

به حسرت گفت ای شلوار زیبا
لباس مردهای رده بالا
منم مثل تو شلوارم برادر
ولی من آبرو دارم برادر

مرا یک مرد فرهنگی  خریده
شبی از جمعه بازاری خریده

نه در عمرم تراول دیدم هرگز
نه ماشینهای خوشگل دیدم هرگز

نه روی مخمل و اطلس نشستم
نه با جمعیتی ناکس نشستم

نه دستی را به نامردی فشردم
و نه پولی ز حق الناس خوردم

خدارا شکر اربابم شرف داشت
نهادش ریشه در آب و علف داشت

همیشه سر به زیر و مهربان بود
تمام عمر وقف دیگران بود

به خوشرویی رفاقت کرد با من
صبورانه قناعت کرد با من

نه در عمرش گناه ومعصیت کرد
هزاران مرد دانا تربیت کرد

معلم بود و دانشمند و دانا
نژاد پاک انسانهای والا

معلم در صف پیغمبران است
که دریای معلم بیکران است

اگر صد بار جانم را بسوزند
مرا خیاط ها زانو بدوزند

اگر یک عمر تنهایی بپوسم
به جز پای معلم را نبوسم..


 

 

Written on 13/02/2014, 21:58 by foromadiha
2014-02-13-18-28-49   پیشنهاد شما برای جذاب و دیدنی شدن خیابان اصلی فرومد چیست(منظور خيابان اصلي داخل روستا و بلوار ورودي آن مي باشد)؟ بهترین پیشنهادی که کم هزینه بوده و...
109420
Written on 09/05/1396, 16:24 by foromadiha
اطلاعيه-منتخبين-مردم-در-شوراي-اسلامي-دوره-پنجم-فرومد-در-خصوص-مشكلات-كاهش-فشار-و-يا-قطع-آب-برخي-مناطق-فرومدهموطن عزیز صدای شما رو میشنویم و از وضع بوجود آمده متاسفیم. واقعا بی آبی مشکل بزرگیست که آزار دهنده است. برای رفع ریشه ای مشکل آب فرومد و افزایش کیفیت آب...
Written on 09/05/1396, 16:19 by foromadiha
اسامي-افراد-داوطلب-تصدي-پست-دهياري-روستاي-فرومد      اسامي افرادي که در طرح فراخوان انتخاب دهیار فرومد توسط شوراي منتخب دوره پنجم شرکت نموده و مدارک، درخواست و برنامه های خود را تا مهلت 96.4.31...
Written on 09/05/1396, 16:10 by foromadiha
بيوگرافي-آقاي-محمود-سليميان-استاد-فرومدي-دوتار-نوازي-كشور  قسمتی از بیو گرافی آقای محمود سلیمیان استاد دوتار نوازی کشور؛ -متولد 1334 روستای فرومد (ساکن تهران) -در جوانی شور وشوق موسیقی باعث شد که ایشان به سمت...
Written on 15/04/1396, 15:39 by foromadiha
واکاری-150-هکتاری-منطقه-کلاته‌سادات-میامی-به-اتمام-رسید میامی جوان: رئیس اداره منابع طبیعی و آبخیزداری شهرستان میامی گفت: واکاری 150 هکتاری منطقه کلاته‌سادات در این شهرستان به اتمام رسید. به گزارش پایگاه...
1608915
امروز
دیروز
هفته جاری
هفته گذشته
ماه جاری
ماه گذشته
بازدید کل
176
585
1825
1598541
31782
37140
1608915
آی‌پی شما: 54.92.155.160
امروز: سه شنبه، 04 مهر 1396 - ساعت: 01:07:59

مفاخر تاریخی

 

ورود به سایت